واقعا این وبلاگ برای چیه
اگه یکی صحبت کنه دیگران بش توجه نکنن
اگه یه سخنران شنونده نداشته باشه
یا شایدم اگه یه نویسنده خواننده نداشته باشه
بقیه فکر کنن بابا این طرف دیونست داره با خودش حرف میزنه
ولی این وبلاگا این نوشته ها همون قدر که کمک میکنه
منو میترسونه شاید ترس از تنهایی یا ترس از وبلاگ نویسی
بعداز چندین سال نوشتن ها ادامه داره و عجیبه که قطع نشده
شاید ما میخوایم که یه چیزای قطع نشه
همون چیزایی که یک روز مارو قانع میکنه باید رفت
دوباره بخواد پیوند بزنه
فکر کنم این همون دلیلیه که من وبلاگای مهاجرتی رو میخونم."
وبلاگ نویسی برای من یک فانه یک تفریحه نه دلیل تنهایی و نه دلیل بی تفریحی...هرکس یک تفریحی انتخاب میکنه و من نوشتن رو دارم. درسته نویسنده نیستم ولی بمن آرامش میده نوشتن.یکی از عادتهای من از نوجوانی نوشتن بود قبول دارم اون موقع از بی کسی به نوشتن روی آوردم ولی دیدم نوشتن تنها بخشیه ک براش جواب پس نمیدی. من تنها دختر خانواده بودم و خواهری نداشتم ک محرم اسرارم باشه و بارها تجربه ضربه خوردن از کسانی ک به عنوان هم راز انتخاب کرده بودم داشتم از این رو از سن 14 یا 15 سالگی ب نوشتن روی آورده بودم و همیشه قلم و کاغذ شنونده های من بودن و خیلی هم عالی بود چون دیگه اون کاغذ بی جان برای من شاخ نمیشد و همیشه محرم اسرار یک دختر نوجوان ایرانی با محدودیت های جامعه در دهه 70 شمسی بود. من از خانواده ای میام ک به دلیل اینکه پدرم استاد دانشکاه بود و خانه ما توی محوطه دانشگاه بود همیشه باید بهترین میبودم ،همیشه باید مقام پدرم رو با رفتارم حفظ میکردم نه اینکه یک دانه دختر مهندس فلانی باعث بشه اسم مهندس تو دانشگاه بپیچه و ... ولی باز هم یک نوجوان بودم. بزرگتر ک شدم دیگه نوشتن عادت شد برام عادتی ک همیشه بهم آرامش میداد ی وقتایی حتی دلیلی برا نوشتن نداشتم ولی مینوشتم از آرزوهام می نوشتم و سالها گذشت و من به مهاجرت فکر کردم و این قضیه از فکر و آرزو رد شد و در جریان عملی شدن بود از اونجا ک من ب جمع کردن اطلاعات و شناخت از محیط زندگیم عادت دارم تو اینترنت دنبال مطالبی راجع به پرث میگشتم ولی متاسفانه هیچ منبع فارسی نبود البته فروم ماگرنت هلپ خیلی عالی بود ولی اون فروم هم خاک خورده شد کم کم چون بقول شما مردمی ک مینویسن بعد از چندسال از نوشتن خسته میشن و اونجا بود ک من به این فکر افتادم ک یک مکانی رو برای شیر کردن اطلاعاتم بزارم و شاید هم بقول شما کسی نیاد این مکان سر بزنه و شاید هم هیچوقت نوشته ها خونده نشن این برای من مهم نیست برای من اون نوشتنه مهمه منی ک عادت ب نوشتن دارم چرا از مواردی ننویسم ک شاید و فقط شاید بعد از سالها بدرد یک نفر بخوره؟ فقط یک کلمه از این وبلاگ برای یک نفر حتی مفید باشه بمن لذت میده چون عشق به نوشتن من باعث شده یک نفر یک اطلاعاتی رو ک دنبالش بود بدست بیاره و نوشتم و نوشتم از لحظه های انتظار برای ویزا تا اومدن ب پرث و الان در سیدنی...دیگه نوشتن برای من تبدیل به یک کار شده یکی از مشاغلم وبلاگ نویسیه درسته درامد مادی نداره ولی درآمد معنوی داره برام. وبلاگ خودم یک مکانی ک فقط مال منه و هرچی بخوام توش مینویسم و این نوشتن ها باعث به وجود اومدن لحظات قشنگی شد تو زندگیم دوتا دوست ک الان باهاشون ارتباط دارم و تو یک بازه زمانی تقریبا اونا هم از پرث اومدن سیدنی دارم از طریق وبلاگم و حس قشنگی ک میبینمشون. یا تجربه هایی ک تو یک مکان عمومی و شلوغ مثلا ی جایی مثل "پرث آرنا" بودیم برا مسابقات "هاپ من کاپ" و یکی اومد جلو گفت سلام و بعد من باتعجب پرسیدم بجا نمی ارم ببخشید و فهمیدم از خوانندگان وبلاگم بوده و شناخته منو و دوستایی ک از طریق وبلاگم الان تو پیج فیس بوک یا اینستاگرامم هستن و .... خوب این لحظات برای من قشنگه برای منی ک سعی میکنم مثل دنیای امروزی دنیای درونم رو پیچیده نکنم برای منی ک سعی میکنم از یک سلام و از یک دوستی و از یک طبیعت زیبا لذت ببرم برای منی ک دنیام از چشم و هم چشمی های زنانه خیلی فاصله داره ... زیبایی دنیای من لبخند دوستی است ک بمن میگه "سلام از خواننده گان وبلاگتم " یا دیدن پست عزیزی ک مینویسه "مرسی خیلی پستت مفید بود." من به وبلاگ نویسیم به عنوان یک شغل نگاه میکنم یک کاری ک از وظایف منه یک destiny یک treasure برای من قشنگه خوندن مطالب چند سال پیشم. گاهگاهی خودم هم به مطالب سالهای قبل رجوع میکنم و میخونمشون و تو شرایط اونموقع میبرم ذهنم رو و بم ثابت میشه چقدر خوشبختم ک به این یکی آرزوم هم رسیدم پس قدرش رو میدونم. وبلاگ نویسی برای من خیلی ارزش داره و اهمیت نمیدم نظراتم قابل تایید باشه برای دیگران یا نه چون این نظر منه و زندگی یادم داده خودم باشم نه یک صورتی پنهان شده در نقاب.
ونیسنت ونگوگ هم اونهمه نقاشی کشید و در طول زندگیش کسی نخرید نقاشیهاش رو ولی دلیل نمیدید نقاشی کشیدن رو استاپ کنه حتما یک صدای درونی داشت یک لذتی ک برای کسی قابل فهم نبود و بعد از مرگش سالها و سالها بعد نقاشیهاش میلیاردی شدن. من خودم رو با اون مقایسه نمیکنم ولی من هم یک صدای درونی دارم یک لذتی از نوشتن ک شاید کسی درکش نکنه ولی برای من با ارزشه.
شاید وبلاگ نویسهای دیگه ک داستان مهاجرتشون رو مینوشتن و بعد از گذشت چندسال ادامه ندادن تغیرر در سیستم زندگیشون و تغییر هدفشون باعث خاتمه دادن ب نوشتنشون شد جالبه بدونید ک 3 نفر از وبلاگ نویس های قدیمی رو تو استرالیا من میشناسم از زندگیشون و تغییرات رو میبینم بله زندگی بعد از دو و سه سال تو روند می افته و دیگه دلیلی برا نوشتن نمیمونه ولی برای من نوشتن یک عشقه نه یک کاری ک در زمانی ک بیکار بودم انجام بدم