ی وقتایی
زندگی یطوری رقم میخوره و برگهاش توی هوا پرواز میکنن که از قبل اصلا باورت نمیشد...مثلا من هیچوقت تصور نمیکردم زمانی برسه و پدر و مادرم زنده .... و من زنده.... ولی من حتی 6 ماه هم نبینمشون. منم مثل همه جوانها همیشه آرزوی رفتن از کشورم رو داشتم می خواستم دنیا رو ببینم و با فرهنگ های مختلف آشنا بشم در دوران جهالت ولی فقط آرزو بود و هیچوفت به سختیهاش فکر نمیکردم چون اصلا نمیدونستم سختی در زندگی چیه... وقتی اون آرزو کم کم شکل جدی به خودش گرفت و من درگیر کارهای مهاجرت شدم و دیگه یادم نبود به سختیهاش فکر کنم یادم نبود چون هدف جدیدی داشتم سختی مهم نبود تو اون هدف یادم نبود به دوریهاش فکر کنم و بعدش هم نمیخواستم بش فکر کنم چون عذابی بیش نبود... وقتی اومدیم همه چیز جدید شهر و آدمهاش و شکل زندگی متفاوت همه تغییرها باعث میشد ته دلت دلتنگیها بمونن ولی در روزمرگی زندگی کم رنگ بشن... الان بعد از یکسال و نیم زندگی در پرث هنوز هم دلم برای دیدن پدر و مادر تنگه توی هر روزم خوشی لحظه دیدارشون رو دارم این دلتنگی است که همیشه همراه مهاجر نسل اوله و من مهاجر نسل اولم ولی در کنار این دلتنگی خوشی های دیگه ای هم هست خوشحالی از اینکه می دونی دوتا خونه داری هنوز ریشه ات تو خاک کشورت سبزه هر وقت بخوای میتونی برگردی خوشحالی از اینکه مجبور به زندگی در یک مکان نیستم حق انتخاب محل زندگیم رو دارم خوشحالی از داشتن واقعیتها که یک زمانی رویاهام بودن خوشحالی از خود باوری رسیدن به رویا ها خوشحالی از اینکه من میتوانم به هر هدفی که تعریف کنم برا خودم برسم خوشحالی خود باوری خیلی زیباست خیلی خوبه بدونی یک خونه داری در کشورت جایی که همیشه ادمهایی چشم براه دیدنت هستن و داری با تلاش خودت یک خونه در کشور جدیدت میسازی (منظورم کار ساخت و ساز نیست خونه هم نخریدیم هنوز...منظورم خونه است جایی که ریشه کنی و بدونی میتونی زندگی کنی کار کنی جزی از جامعه باشی درکل) همه این خوشی ها و دلتنگی ها در هر روز زندگی هستن هر دو کنار هم باهاتن باعث میشه زندگیت زیبا باشه .اینجا زندگی خیلی سریع در چرخشه با اینکه پرث شهر شلوغی نیست ترافیک خاصی نداره مردمش همه ایزی گوینگ هستن ولی زندگی سرعتش اونقدر زیاده که ی وقتایی باید بدوی تا بش برسی و بتونی همراهش باشی ولی در همون دویدن دنبال زندگی اون کوله بار شادی و دلتنگیهات باهاته همیشه کنارته و جزی ازت میمونه.